تبلیغات
دنیا

           دنیا
                                        
قالب وبلاگ
نویسندگان
صفحات جانبی
حمایت می کنیمــ...
 

جهت دریافت برنامه های رادیو افسران کلیک کنید

       داستان

اسلام راچند میفروشی ؟

مقیم لندن بود تعریف میکرد که یک روز سوار تاکسی میشود وکرایه را میپردازد .

راننده بقیه پول رابرمیگرداند بیست پنس اضافه تر میدهد. میگفت چند لحظه با خودم کلنجار رفتم بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه ؟آخر سر برخودم پیروز شدم وبیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را اضافه دادی ....گذشت و به مقصد رسیدم .

موقع پیاده شدن راننده سرش رابیرون آورد وگفت :آقا از شما ممنونم .پرسیدم بابت چی؟

گفت میخواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان ومسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم

وقتی دیدم سوارماشینم شدید خواستم شما راامتحان کنم .

باخودم شرط کردم اگر بیست پنس راپس دهید بیایم .فردا خدمت میرسم

تعریف میکرد تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد من مشغول خودم بودم در حالی که داشت تمام اسلام رابه بیست پنس میفروختم

 

تملق

روزی فتعلی شاه که شعر میگفت

قطعه ای از شعر خود را به فتحعلی خان صبا ملک شعرا عرضه کرد و از او پرسید که چطور است ؟

ملک شعرا پاسخ داد. شعری است خالی از مضمون وپوچ.

شاه از این گفته بر آشفت و امر داد ملک شعرا بیچاره را به اصطبل برده و سر آخور ببندند .

پس از مدتی که خشم شاه فروکش کرد ،صبا راعفو نمود .مدتی که بعد شعری سروده بود

بر ملک شعرا خواند ورای اورا در باب این شعر جویا شد

ملک شعرا بدون اینکه چیزی بگوید از جا برخواست و به طرف در روانه شد

شاه پرسید ملک شعرا کجا؟

ملک شعرا پاسخ داد:میروم اصطبل قربان

شاه خندیدودیگر شعر خود را به او عرضه نکرد




[ شنبه 6 دی 1393 ] [ 08:00 ق.ظ ] [ فاطمه . ]
.: Weblog Themes By Salehon.ir :.
درباره وبلاگ


طراح قالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب